|
|
|
بازدیـد های امـروز : 0
بازدیـد های دیـروز : 0
بازدید های هفتـه : 0
بـازدیـد هـای مـاه : 0
کــل بــازدیــد هــا : 0 |
|
|
|
|
|
|
| دریغا [Unspecified] |
1386/7/11 |
|
|
|
|
چه درد آلود و وحشتناک نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بوددریغ و دردهنوز از مرگ نیما من دلم خون بودچه بود این تیر بی رحم از کجاآمد که غمگین باغ بی آواز ما را بازدر این محرومی و عریانی پاییز بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرداز آن تنها و تنها قمری محزون خوشخوان نیز چه جانسوز و چه وحشت آور است این دردنمی خواهم ، نمی آید مرا باور و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگبدم می آید از این زندگی دیگر بسی پیغامها سوگند ها دادمخدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطرنهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سرکه زنهار،ای خدا ای داور ای دادارتو را هم با تو سوگند ،آیمبادا راست باشد این خبر ،زنهارتو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز و نفشرده است هرگز پنجه ی بغضی گلویت رانمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این دردخداوندا،خداوندابه هر چه نیک و نیکی،هر چه اشک گرم و آه سردتو کاری کن نباشد راستهمین،تنها تو میدانی چه باید کردنمی دانم،اگر خون من او را بکار آید دریغی نیستتو کاری کن بتوانم ببینم زنده ماندست اوو بینم باز هست و باز خندان است خوش ،بر روی دشمن همو بینم بازگشوده در به روی دوستنشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او...الا یا هر چه زین جنبنده ای ، جانی ، جمادی یا نبات از توسپهر و آن همه اخترزمین و و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریاجهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از توسلام دردمندی هستو سوگندی و زنهاریالا یا هر چه هستِ کائنات از توبه تو سوگنددگر ره با تو ایمان خواهم آوردنو باور می کنم - بی شک - همه پیغمبرانت رامبادا راست باشد این خبر ،زنهارمکن ، مپسند این ، مگذارببین ، آخر پناه آورده ای زنهار می خواهدپس از عمری ،همین یک آرزو ، یک خواستهمین یک بار می خواهدببین ، غمگین دلم با وحشت و با درد می گریدخداوندا ، به حق هر چه مردانندببین ، یک مرد می گرید........ چه سود اما ، دریغ و درددر این تاریکنای کور بی روزندر این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید استهمه دارایی ما،دولت ما،نور ما، چشم و چراغ مابرفت از دست دریغا آن پریشا دخت شعر آذمیزاداننهان شد رفت،از این نفرین شده ، مسکین خراب آباددریغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانندآن آزاده،آن آزاددریغا آن پریشادختنهان شد در تجیر ابرهای خاک و اکنون آسمانها را ز چشم اختران دور دست شعربه خاک او نثاری هست ،هر شب ،پاک

|
|
|
|
|
|
| شبنمی و آه [Unspecified] |
1386/7/2 |
|
|
|
|
آي گلهاي فراموشي باغ مرگ از باغچه خلوت ما مي گذرد داس به دست و گلي چون لبخند مي برد از بر ما سبب اين بود آري راه را گر گره افتاده به پاي باد را گر نفس خوشبو در سينه شكست آب را اشك اگر آمد در چشم زلال گل يخ را پرها ريخت اگر در تك روزي آري روشنايي مي مرد شبنمي با همه جان مي شد آه اختران را با هم پچ پچي بود شب پيش كه مي ديدم من ابرها با تشويش هودجي را در تاريكي ها مي بردند و دعاهايي چون شعله و دود از نهانگاه زمين بر مي شد شاعري دست نوازشگر از پشت جهان بر مي داشت زشتي از بند رها مي گرديد دختر عاصي و زيباي گناه ماند با سنگ صبورش تنها او نخواهد آمد او نخواهد آمد اينك آن آوازي است كه بيابان را در بر دارد او نخواهد آمد عطر تنهايي دارد با خويش همره قافله شاد بهار كه به دروازه رسيده است كنون او نخواهد آمد و در اين بزم كه چتري زده يادش بر ما باده اي نيست كه بتواند شستن از ياد داغ اين سرخ ترينن گل فرياد كودكي را كه در اين مه سوي صحرا رفته است تا كه تاجي بنشاند از گل بر زلفان يا كه بر گيرد پروانه رنگيني از بيشه غم با چه نقل سخني بفريبيمش آيا بكشانيمش تا آبادي ؟ پاي گهواره خالي چه عبث خواهد بود پس از اين لالايي خواب او سنگين است و شما اي همه مرغان جهان در غوغا آزاديد شعر در پنجه مهتابي گريه سر داد و غريبانه نشست
سیاوش کسرایی
|
|
|
|
|
|
| معرفی [Unspecified] |
1386/6/30 |
|
|
|
|
وبلاگ در حال ساخت است . به زودی با مطالب هنری می آیم...
|
|
|
|
|
|
|